حكيم زجاجى
73
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
كنون پور مروان به روم و به شام * ز راه خلافت برآورده « 1 » نام 725 به مردى گرفتم من اين بوموبر * بهزودى سمندم درآيد [ به سر ] « 2 » و ليكن مرادى كه بد يافتم * بدانديش را دست برتافتم مرا پادشاهى نبد در دماغ * دلم بد از اين شغلها با فراغ به گيتى چو دل را بياراستم * همه خون پور على خواستم ز يزدان اميدم بهشتست و حور * فرود آمدن در سراى سرور 730 شفاعت ز پيغمبرستم « 3 » اميد * از او گردد اين تيرهروزم سپيد به يزدان كه مردن به عزونياز * از آن به كه با ذل و عمر دراز من امروز خواهم در اين كار مرد * روان را به خوارى نخواهم سپرد شما را پس از من به زارى كشند * بدان خاك رهتان به خوارى كشند شما را بدارند « 4 » چون گوسپند * نهند از سر خشم بر پاى بند 735 يكى را ببرند بر جاى سر * يكى را بدرند بر ناى بر ندارد پشيمانى آنگاه سود * كه برخيزد از آتش تيز دود به قلعه درون هفتصد مرد بود * دليران و ميران رزم آزمود يكى با سرافراز در خون نرفت * جز از نوزده تن ، به بيرون برفت برون رفت مختار چو شير نر * ز مردان بياموز اكنون هنر 740 بزد دامن اندر كمر مردوار * به دست اندرون خنجرى آبدار يكى درق مكى به چنگ اندرون * به سرخى رخش بود مانند خون بر او حمله كردند هركس « 5 » كه بود * به زخمى « 6 » سرى از بدن مىربود به دنبال او نامور بود سعد * خروشان و جوشان چو برق و چو رعد بيفكند ده مرد و تيرش رسيد * به ران در ، ز كوشش فرو آرميد 745 ز ران ، آن دلاور برون كرد تير * چنين گفت نالان به مختار مير كه پيكان بماندست در استخوان * به من بر يكى نام يزدان بخوان به دو گفت مختار كاندوه « 7 » مدار * كه آمد گه رفتن اى نامدار
--> ( 1 ) آورز ( 2 ) آمد پسر ( 3 ) پعمرسم ( 4 ) ندادند ( 5 ) كين ( 6 ) بزخى ( 7 ) كانده